تنهایی
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار امدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من اغاز شدم.
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن!


به نام خدا
با تو همه رنگهاي اين سرزمين را اشنا مي بينم
با تو همه رنگهاي اين سرزمين مرا نوازش مي كنند
با تو اهوان اين صحرا دوستان همبازي من اند
با تو كوهها هاميان وفا دار من اند
با تو زمين گهواره اي است كه مرا در اغوش خود مي خواباند
ابر حريري است كه بر گهواره من كشيده اند
و طناب گهواره ام را مادرم .كه در پس اين كوهها همسايه ماست در دست خويش دارد
با تو دريا با من مهرباني ميكند
با تو پرندگان اين سرزمين خواهران سرزمين من اند
با تو سپيده هر صبح به گونه ام بوسه مي زند
با تو نسيم هر لحظه گيسوانم را شانه مي كند
با تو من با بهار مي رويم
با تو من در شيره هر نبات مي جوشم
با تو من در هر شكوفه مي شكفم
با تو من در طلوع لبخند مي زنم
در هر تندر فرياد شوق مي كشم
در حلقوم مرغان عاشق مي خوانم
در غلغل چشمه ها مي خندم
د ناي جويباران زمزمه مي كنم
با تو من در لوح طبيعت پنهانم
در رگ جاري .در نبض.........
با تو من زندگي را شوق را زيبايي را مهرباني پاك خداوندي را مي نوشم
با تو من در خاوت اين صحرا در غربت اين سرزمين در سكوت اين اسمان
در تنهايي اين بي كسي.غرقه خوروش جمعيم..
درختان برادران من اند پرندگان خواهران من اند
و گلها كودكان من اند.و اندام هر صخره مردي از خويشان من اند
و نسيم ها قاصدان بشارت گوي من اند
و بوي باران بوي پونه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده (پاك) همه خوشترين يادگارهاي من
شيرين ترين يادگاري هاي من اند
بي تو من........
خاموش مي شود (لبهايش به خنداني روشن است اما اواي نرم
ان پرنده نامراي كه در حنجر پنهاني دارد ناگهان گره مي خورد)
ريشه هاي نرم سر استين پوستين را كه به نرمي تن قاصدك مي ماند
اهسته نرم سرشار از احتياط مملو از كنجكا.اما بي تاب از انتظار
بر نوك بيني .گوشه لب.ميان دو ابرو .قله چانه.سيب گردن.او مي نوازد.
اندك اندك .ارام ارام.يواش يواش
بي تو رنگهاي اين سرزمين را بيگانه مي بينم
بي تو نگهاي اين سرزمين مرا مي ازارند
بي تو اهوان اين سرزمين گرگان هار من اند
بي تو كوهها ديوان سياه و زشت خفته اند
بي تو زمين قبرستان پليد.و غبار الودي است.
كه مرا در خود به كينه مي فشرد
ابر كفن سفيدي است كه بر گور خاكي من گسترداند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوداندو بر گردنم افكنده اند
سرش در چنگ خليفه اي است كه در پس اين كوهها شب وروز در كمين من است
بي تو دريا گرگي است كه اهوي معصوم مرا مي بلعد
بي تو پرندگان اين اين سرزمين سايه هاي وحشت و ابابيل بلايند.
بي تو سپيده هر صبح لبخند نفرت بار دهان خميازه اي است
بي تو نسيم هر لحظه رنجهاي خفته را در سرم پيدا مي كند
بي تو من با بهار مي ميرم بي تو من در عطر ياسها مي گريم
بي تو من در شيره هر نبات رنج هنوز بودن را
و جراحت روزهاي را كه چنان زنده خواهد ماند لمس مي كنم
بي تو من با هر برگ پائيزي مي افتم
بي تو من در چنگ طبيعت مي خشكم
بي تو زندگي را شوق را بودن را عشق را زيبايي را
مهرباني پاك خداوندي را از ياد مي برم
بي تو مرگ را پژمردگي را نيستي را كينه را نفرين خشمگين خداوندي را
بي تو من در خلوت اين صحرا در غربت اين سرزمين در سكوت اسمان
در تنهايي اين بي كسي نگهبان سكوتم
جانب در گرو نو اميدي را راهب معبد خاموشي سالك راه فراموشي ها باغ پژمرده پامال زمستانم
درختان هر كدام قامت دشنامي پرندگان هر كدام سايه نفريني گلها هر كدام خاطره رنجي
شبه هر صخره ابليسي .ديوي غولي .گنگ پر كينه فروخفته كمين كرده مرا بر سر راه!
باران زمزمه گريه در دل من بوي پونه يك پيغامي نه براي دل من
بوي خاك تكرار دعوتي براي خفتن من
شاخه هاي غبار گرفته .باد خزاني خرده پيك تلخ ترين يارهاي همراه من اند
من پر شكوه ترين سروده هاي عالم را در ستايش تو اي دختر افتاب خواهم سرود
من پر شور ترين ترانه هاي عاشقي را كه برخوردارترين معشوقان
جهان از ان نسيبي نبردهاند برايت خواهم ساخت
اي غزل هاي دل من .كلماتي را در كار زيبايي هاي زيباي تو بر خواهم گزيد
كه سليمان را نيز كه زبان پرندگان مي داند از كبوتران عاشق شعر خدا را اموخته است
و پيشگاه چشمان ازرده معشوق خويش چنان از شرم پريشان كند
كه هرگز سر از گريبان بر نتواند داشت
و من در استانه تو اي قدسي مهراب معبد مهر چنانت به درد و اشك دعا خواهم گفت
كه خدايان همه عصر ها از پرستندگان پارساي خويش از همه زاهدان شب زنده دار خويش
به همه عارفان مشتاق با عاشقان گداخته خويش كه در همه امت ها دعايشان گفته اند
و به گرم ترين اورادشان عبادت كرداند سرد گردند.
دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يك جوشش كور است
و پيوندي از سر نابينائي . اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرت روشن و زلال .
عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است
و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هرجا كه يك روح ارتفاع دارد
،دوست داشتن همگام با آن اوج مي يابد
. عشق جوششي يك جانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست ؟
يك (خود جوشي ذاتي ) است و از همين رو هميشه اشتباه مي كند
و در انتخاب يه سختي مي لغزد
و يا همواره يكجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه نا همانند ،
عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است
و يكديگر را نمي بينند، پس از انفجار اين صاعقه است
كه در پرتو روشنايي آن ، چهره يكديگر را مي توان ديد و در اينجا است
كه گاه پس از جرقه زدن عشق ،عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند ،
احساس مي كنند
كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و و ناآشنايي پس از عشق - كه درد كوچكي نيست - فراوان است .
اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود
و رشد مي كند و از اين رو است
كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ،
در حقيقت ، در آغاز ، دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند ....
دو روح ، دو نفر، كه ممكن است
دو نفر با هم در عين روبايستي ها احساس خودماني بودن كند
و اين حالت بقدري ظريف و فرار است
كه بسادگي زير دست احساس و فهم ميگريزد . عشق جنون است
و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني (فهميدن ) و (انديشيدن ) نيست .
اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ،
از سر حد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميكند
و با خودش به قله بلند اشراق مي برد .
عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در (دوست )
مي بيند و مي يابد . عشق يك فريب بزرگ و قوي است
و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق .
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن .
عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن بينايي مي دهد
. عشق خشن است و شديد در عين حال ناپايدار و نا مطمئن و دوست داشتن لطيف است
و نرم ودرعين حال پايدار و سرشار از اطمينان .
عشق همواره با اشك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير .
از عشق هرچه بيشتر مي نوشيم ، سيراب تر مي شويم
و از دوست داشتن هر چه بيشتر، تشنه تر. عشق هرچه ديرتر ميپايد كهنه تر ميشود
و دوست داشتن نوتر. ... عشق يك اغفال بزرگ و نيرومند است
تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي - كه طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد-
سرگرم شود، و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است
و خودآگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده . عشق لذت جستن است
و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذا خوردن يك حريص گرسنه است
و دوست داشتن همزباني در سرزمين بيگانه يافتن است .

