تبليغاتX
مجنونت هستم تو لیلای من باش زیرا...

مجنونت هستم تو لیلای من باش زیرا...

چقدر از شما دورم!چه رنج آور است تجدید خاطرهایی که از شما دارم! هرگز یادم نکنید!

تنهایی

وقتی که دیگر نبود 

من به بودنش نیازمند شدم. 

وقتی که دیگر رفت 

من به انتظار امدنش نشستم. 

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد 

من او را دوست داشتم. 

وقتی که او تمام کرد 

من شروع کردم. 

وقتی او تمام شد 

من اغاز شدم. 

و چه سخت است تنها متولد شدن 

مثل تنها زندگی کردن است 

مثل تنها مردن!

به نام  خدا

با تو همه رنگهاي اين سرزمين را اشنا مي بينم

با تو همه  رنگهاي اين سرزمين مرا نوازش مي كنند

با تو اهوان اين صحرا دوستان همبازي من اند

با تو كوهها هاميان وفا دار من اند

با تو زمين گهواره اي است كه مرا در اغوش خود مي خواباند

ابر حريري است كه بر گهواره من كشيده اند

و طناب گهواره ام را مادرم .كه در پس اين كوهها همسايه ماست در دست خويش دارد

با تو دريا با من مهرباني ميكند

با تو پرندگان اين سرزمين خواهران سرزمين من اند

با تو سپيده هر صبح  به گونه ام بوسه مي زند

با تو نسيم هر لحظه گيسوانم را شانه مي كند

با تو من با بهار مي رويم

با تو من در شيره هر نبات مي جوشم

با تو من در هر شكوفه مي شكفم

با تو من در طلوع لبخند مي زنم

در هر تندر فرياد شوق مي كشم

در حلقوم مرغان عاشق مي خوانم

در غلغل چشمه ها مي خندم

د ناي جويباران زمزمه مي كنم

با تو من در لوح طبيعت پنهانم

در رگ جاري .در نبض.........

با تو من زندگي را شوق را زيبايي را مهرباني پاك خداوندي را مي نوشم

با تو من در خاوت اين صحرا در غربت اين سرزمين در سكوت اين اسمان

در تنهايي اين بي كسي.غرقه خوروش جمعيم..

درختان برادران من اند پرندگان  خواهران من اند

و گلها كودكان من اند.و اندام هر صخره مردي از خويشان من اند

و نسيم ها قاصدان  بشارت گوي من اند

و بوي باران بوي پونه بوي خاك

شاخه هاي شسته باران خورده (پاك) همه خوشترين يادگارهاي من

شيرين ترين يادگاري هاي من اند

بي تو من........

خاموش مي شود (لبهايش به خنداني روشن است اما اواي نرم

 ان پرنده نامراي كه در حنجر پنهاني دارد ناگهان گره مي خورد)

ريشه هاي نرم سر استين پوستين را كه به نرمي تن قاصدك مي ماند

اهسته نرم سرشار از احتياط مملو از كنجكا.اما بي تاب از انتظار

بر نوك بيني .گوشه لب.ميان دو ابرو .قله چانه.سيب گردن.او مي نوازد.

اندك اندك .ارام ارام.يواش يواش

بي تو رنگهاي اين سرزمين را بيگانه مي بينم

بي تو نگهاي اين سرزمين مرا مي ازارند

بي تو اهوان اين سرزمين گرگان هار من اند

بي تو كوهها ديوان سياه و زشت خفته اند

بي تو زمين قبرستان پليد.و غبار الودي است.

كه مرا در خود به كينه مي فشرد

ابر كفن سفيدي است كه بر گور خاكي من گسترداند

و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوداندو بر گردنم افكنده اند

سرش در چنگ خليفه اي است كه در پس اين كوهها شب وروز در كمين من است

بي تو دريا گرگي است كه اهوي معصوم مرا مي بلعد

 بي تو پرندگان اين اين سرزمين سايه هاي وحشت و ابابيل  بلايند.

بي تو سپيده هر صبح لبخند نفرت بار دهان خميازه اي است

بي تو نسيم هر لحظه رنجهاي  خفته را در سرم پيدا مي كند

بي تو من با بهار مي ميرم بي تو من در عطر ياسها مي گريم

بي تو من در شيره هر نبات رنج هنوز بودن را

و جراحت روزهاي را كه چنان زنده خواهد ماند لمس مي كنم

بي تو من با هر برگ پائيزي مي افتم

بي تو من در چنگ طبيعت مي خشكم

بي تو زندگي را شوق را بودن را عشق را زيبايي را

مهرباني پاك خداوندي را از ياد مي برم

بي تو مرگ را پژمردگي را نيستي را كينه را نفرين خشمگين خداوندي را

بي تو من در خلوت اين صحرا در غربت اين سرزمين در سكوت اسمان

در تنهايي اين بي كسي نگهبان سكوتم

جانب در گرو نو اميدي را راهب معبد خاموشي سالك راه فراموشي ها باغ پژمرده پامال زمستانم

درختان هر كدام قامت دشنامي پرندگان هر كدام سايه نفريني گلها هر كدام خاطره رنجي

شبه هر صخره ابليسي .ديوي غولي .گنگ پر كينه فروخفته  كمين كرده مرا بر سر راه!

باران زمزمه گريه در دل من بوي پونه  يك پيغامي نه براي دل من 

بوي خاك تكرار دعوتي براي خفتن من

شاخه هاي غبار گرفته .باد خزاني خرده  پيك تلخ ترين  يارهاي همراه من اند

من پر شكوه ترين سروده هاي عالم را در ستايش تو اي دختر افتاب خواهم سرود

من پر شور ترين ترانه هاي عاشقي را كه برخوردارترين معشوقان

جهان از ان نسيبي نبردهاند برايت خواهم ساخت

اي غزل هاي دل من .كلماتي  را  در كار زيبايي هاي زيباي  تو بر خواهم گزيد

كه سليمان را نيز كه زبان پرندگان مي داند از كبوتران  عاشق شعر خدا را اموخته است

و پيشگاه چشمان ازرده معشوق خويش چنان از شرم پريشان كند

كه هرگز سر از گريبان بر نتواند داشت

و من در استانه تو اي قدسي مهراب  معبد مهر چنانت به درد و اشك دعا خواهم گفت

كه خدايان همه عصر ها از پرستندگان پارساي خويش  از همه زاهدان شب زنده دار خويش

به همه عارفان مشتاق با عاشقان گداخته خويش كه در همه امت ها دعايشان گفته اند

و به گرم ترين اورادشان  عبادت كرداند سرد گردند.

 

 
به نام او كه وجودم زه وجودش شده پيدا

دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يك جوشش كور است
و پيوندي از سر نابينائي . اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرت روشن و زلال .
 عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است
و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هرجا كه يك روح ارتفاع دارد
 ،دوست داشتن همگام با آن اوج مي يابد
. عشق جوششي يك جانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست ؟
 يك (خود جوشي ذاتي ) است و از همين رو هميشه اشتباه مي كند
 و در انتخاب يه سختي مي لغزد
 و يا همواره يكجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه نا همانند ،
 عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است
و يكديگر را نمي بينند، پس از انفجار اين صاعقه است
كه در پرتو روشنايي آن ، چهره يكديگر را مي توان ديد و در اينجا است
كه گاه پس از جرقه زدن عشق ،عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند ،
احساس مي كنند
كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و و ناآشنايي پس از عشق - كه درد كوچكي نيست - فراوان است .
 اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود
 و رشد مي كند و از اين رو است
 كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ،
 در حقيقت ، در آغاز ، دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند ....
 دو روح ، دو نفر، كه ممكن است
دو نفر با هم در عين روبايستي ها احساس خودماني بودن كند
و اين حالت بقدري ظريف و فرار است
 كه بسادگي زير دست احساس و فهم ميگريزد . عشق جنون است
و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني (فهميدن ) و (انديشيدن ) نيست .
 اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ،
 از سر حد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميكند
 و با خودش به قله بلند اشراق مي برد .
 عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در (دوست )
مي بيند و مي يابد . عشق يك فريب بزرگ و قوي است
و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق .
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن .
 عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن بينايي مي دهد
. عشق خشن است و شديد در عين حال ناپايدار و نا مطمئن و دوست داشتن لطيف است
 و نرم ودرعين حال پايدار و سرشار از اطمينان .
عشق همواره با اشك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير .
 از عشق هرچه بيشتر مي نوشيم ، سيراب تر مي شويم
 و از دوست داشتن هر چه بيشتر، تشنه تر. عشق هرچه ديرتر ميپايد كهنه تر ميشود
 و دوست داشتن نوتر. ... عشق يك اغفال بزرگ و نيرومند است
 تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي - كه طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد-
 سرگرم شود، و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است
و خودآگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده . عشق لذت جستن است
 و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذا خوردن يك حريص گرسنه است
و دوست داشتن همزباني در سرزمين بيگانه يافتن است .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 21:33  توسط tomboy  | 

فاطمه قاطمه است

 

 

مرد پاك را نيز زندگي و زمان تنها نمي گذارند .

 زندگي از او دفاع مي كند ، زمان تبرئه اش مي كند .

 پليدان هرگز پاكدامني رانمي توانند آلود .

هر چند سنگ ها را بسته و سگ ها را رها كرده باشند !

از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است.

فاطمه یک زن بود ، آنچنان که اسلام می خواهد که زن باشد.

تصویر سیمای او را پیامبر ، خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود. وی در همه ابعاد گوناگون ((زن بودن)) نمونه شده بود.

مظهر یک دختر در برابر پدرش

مظهر یک همسر در برابر شویش

مظهر یک مادر در برابر فرزندانش

مظهر یک زن مبارز و مسئول در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش وی خود یک امام است.یعنی یک نمونه مثالی ، یک تیپ ایده آل برای زن ، یک اسوه ، یک شاهد برای هر زنی که می خواهد شدن خویش را خود انتخاب کند.او با طفولیت شگفتش ، با مبارزه مدامش در دو جبهه داخلی و خارجی ، در خانه پدرش ، خانه همسرش ، در جامعه اش ، در اندیشه و رفتار و زندگی اش ، چگونه بودن را به زن پاسخ می داد.

نمی دانم از او چه بگویم ؟ چگونه بگویم ؟ خواستم از بوسوئه تقلید کنم ، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لوئی ، از مریم سخن می گفت.گفت هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم ، داد سخن داده اند.هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب ، ارزش های مریم را بیان کرده اند.هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان ، در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاه شان را بکار گرفته اند.هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان ، چهره نگاران و پیکره سازان بشر ، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند.اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این قرن های بسیار ، به اندازه این کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را بازگویند که :

((مریم مادر عیسی است))

 و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم ، باز درماندم :

خواستم بگویم

فاطمه دختر خدیجه بزرگ است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه دختر محمد (ص) است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه همسر علی (ع) است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه مادر حسنین است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه مادر زینب است

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.

                    فاطمه ، فاطمه است.

دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 21:19  توسط tomboy  | 

راز نهفته

از باغ می برند تا چراغانی ات کنند

 تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

 

پر کرده اند صبح تو را ابرهای تار

  تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

 

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

   این بار می برند که زندانی ات کنند

 

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

  از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند!

 

ای گل گمان نکن به شب جشن می روی

 شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

  گاهی نشانه ایست که قربانی ات کنند

 

فاضل نظری

 

حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود

افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند

و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند

دکتر علی شریعتی 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:16  توسط tomboy  | 

سخنی از حقیقت

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

 گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

 در راه هوشیاری خود مست می رود

 گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

 وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود

 اول اگرچه با سخن از عشق آمده است

 آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود

 وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

 وقتی میان طایفه ای پست میرود

 هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

 بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:10  توسط tomboy  |